و دوباره خبری از مرگ! ویسواوا شیمبورسکا....
دیشب به اعتبار باران سرپیچی کرده بودم از ساعت های معین ِ در خانه بودن، به چند و چون مرگ فکر می کردم. و صبح می خوانم که یکی از محبوب ترین شخصیت های زندگی ام برای مرگ دست تکان داده. به همین سادگی قرار است بیاید، ساده تر از زندگی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت  
ماه ِ گرگ بود
ماه ِ برف
دست هایم را زیر سنگ گذاشته بودم
و به دقت از هم می پاشیدم
چیزی از من جدا می شد
در آخرین طبقه از برجی می ایستاد
و رو به ماه
زوزه می کشید
چیزی جدا می شد از من
و می دوید
می دوید
می دوید
در من شکارچی بی رحمی آهوهایم را نشانه رفته بود
در من اتاق های گاز
کوره های آدم سوزی
صدای گریه می آمد
ماه
تمام بود
ماهِ گرگ های من
ماه ِ آهوهای من.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت  
|
چه حادثه ای بدتر از اینکه باد پنجره ات را ببرد و ندانی به کجا؟
ما تا کجا مسئول اعمال خود هستیم؟ من می خواستم پنجره ی اتاقم را ببندم اما توفانی بی هنگام آن را از جا کند و با خود برد.
همنوایی شبانه ارکستر چوبها. رضا قاسمی. انتشارات نیلوفر.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت  
|
زیر کاسه ی صبرم
نیم کاسه ای شکسته بود
+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت